• بازدید : 1188

داستان کوتاه

Captain & fisherman

ناخدا و ماهیگیر

 

The cautious captain of a small ship had to go along a coast with which he was unfamiliar, so he tried to find a qualified pilot to guide him.

ناخدای محتاطِ یک کشتیِ کوچک مجبور بود در امتداد ساحل دریایی که نمی شناخت حرکت کند. بنابراین او تلاش کرد تا یک ناخدای آشنا به آنجا را برای راهنمایی پیدا کند.

 

He went ashore in one of the small ports where his ship stopped, and a local fisherman pretended that he was one because he needed some money. The captain took him on board and let him tell him where to steer the ship.

او به یکی از بندر های کوچکی که کشتی اش توقف کرده بود رفت و یک ماهیگیر محلی چون به پول احتیاج داشت طوری وانمود کرد که یک کشتیران ماهر است. ناخدا او را سوار کشتی کرد و به او اجازه داد تا بگوید کشتی را کجا براند.

 

After half an hour the captain began to suspect that the fisherman did not really know what he was doing or where he was going so he said to him, “are you sure you are a qualified pilot?”.

بعد از نیم ساعت ناخدا شروع به شک کردن کرد که ماهیگیر واقعا نمی داند چه کاری دارد می کند یا به کجا می رود، پس به اون گفت: "آیا مطمئنی تو ناخدای ماهری هستی؟!"

 

“Oh, yes” answered the fisherman. “know every rock on this part of the coast.” Suddenly there was a terrible tearing sound from under the ship. At once the fisherman added, “and that's one of them.”

ماهیگیر جواب داد: "اوه، بله". "من هر سنگ از این بخش از دریا کنار را می شناسم!" ناگهان صدای پاره شدن از زیر کشتی آمد. ماهیگیر فورا افزود: "و آن هم یکی از آن سنگ ها بود!".